گفت و گو با «فاطمه جعفری» پرستار بیمارستان امام حسن عسکری(ع) زرقان شیراز؛
کوپه هفت؛ آن شب، قطار شیراز _ تهران یک مسافر بیشتر داشت

۱۸ مرداد ۱۴۰۵ بود.
ساعت حوالی ۹ شب.
قطار شیراز ـ تهران در دل تاریکی شب پیش میرفت. صدای منظم چرخهای قطار روی ریل، مثل لالایی آرامی در راهروها میپیچید. مسافران هرکدام در دنیای خودشان بودند؛ یکی مشغول صحبت با همسفرش بود، یکی خسته سرش را به شیشه تکیه داده بود و یکی چشم به تاریکی بیرون دوخته بود.
همه چیز عادی بود.
تا اینکه صدای ضربهای به در کوپه آمد.
در را که باز کردم، مهماندار را دیدم. رنگ صورتش پریده بود و اضطراب در صدایش موج میزد.
گفت:
«خانم، شما پرستارید؟»
گفتم: «بله... چیزی شده؟»
نفسش را با عجله بیرون داد و گفت:
«یک خانم باردار توی کوپه هفت دچار درد زایمان شده است. به اورژانس شهرضا اطلاع دادیم. اگه امکان داره تا رسیدن اورژانس، شما وضعیتش رو بررسی کنید.»
همان لحظه از جا بلند شدم.
آخر من پرستارم...
شغلی که ساعت نمیشناسد.
بیمارستان و خیابان نمیشناسد.
کوچه و خانه نمیشناسد.
و حالا، قطار.
سالهاست یاد گرفتهام وقتی پای جان یک انسان در میان است، جایی برای «بعداً» وجود ندارد.
پرستاری برای من فقط یک عنوان شغلی نیست؛ بخشی از رسالت من است. عشقی است که آدم را وادار میکند در سختترین لحظهها، به جای ترسیدن، دست به کار شود.
همراه دوستم سریع به سمت کوپه هفت رفتیم.
در کوپه، یک مادر میانسال، دختر کوچکش و همسرش بودند.
پرسیدم:
«مادر باردار کجاست؟»
گفتند:
«حال خوبی نداشت... رفته آبی به صورتش بزند ...»
همان لحظه اضطراب به جانم افتاد...
گفتم:
اگر آنجا حالش بد شود چه؟ اگر بیفتد؟ چرا تنها رفته؟
بدون معطلی به دنبال مادر رفتم...
در را که باز کردم، دیدم مادر دیگر توان ایستادن ندارد و نزدیک است روی زمین بیفتد.
دستهایمان را زیر شانههایش بردیم.
و او را به کوپه برگرداندیم.
یک پتو کف کوپه پهن کردیم و مادر را روی آن خواباندیم.
معاینهاش کردم.
زایمان نزدیک بود. خیلی نزدیک.
به مهماندار گفتم:
«لطفاً جعبه کمکهای اولیه رابرام بیارید.
همه چیز باید سریع انجام میشد.
در آن لحظه، من فقط یک پرستار نبودم؛ مسوول سلامت دو انسان بودم.
کوپهای که چند دقیقه قبل، محل استراحت چند مسافر بود، حالا تبدیل شده بود به کوچکترین اتاق زایمانی که میتوانستم تصور کنم.
مادر از درد زایمان امانش بریده بود.
همسرش مضطرب بود.
مادر میانسالی که در کوپه حضور داشت، گریه میکرد.
و من باید آرام میماندم.
در آن لحظه فقط یک فکر در سرم بود:
باید مادر و بچه را نجات دهم.
به دوستم گفتم کمکم کند.
لحظات سخت زایمان شروع شده بود.
درست همان لحظه، قلبم فشرده شده بود.
بند ناف دور گردن نوزاد پیچیده بود.
رنگ نوزاد کبود شده بود.
زمان، ناگهان معنای دیگری پیدا کرده بود.
با تمام دقت بند ناف را از دور گردن نوزاد آزاد کردم.
نوزاد را در دست گرفتم.
اما هنوز صدایی نبود.
چند ثانیه گذشت.
برای من، انگار چند دقیقه بود.
با دست، پشت و کف پای نوزاد را تحریک کردم.
و بعد...
گریه کرد.
صدای گریهاش در فضای کوچک کوپه پیچید.
آن لحظه، دیگر صدای چرخهای قطار را نمیشنیدم.
صدای مسافران را نمیشنیدم.
انگار برای چند ثانیه، تمام قطار ساکت شده بود تا فقط صدای یک نوزاد شنیده شود.
برای من، آن گریه، صدای بازگشت زندگی بود.
نوزاد را با پارچهای تمیز کردم و روی سینه مادر گذاشتم.
مادر خسته بود.
اما وقتی فرزندش را دید، آرام گرفت.
قطار همچنان در دل شب حرکت میکرد.
من و دوستم کنار مادر ماندیم و به همسرش گفتیم حال مادر و نوزاد خوب است و تا رسیدن به ایستگاه مراقبشان هستیم.
بالاخره قطار ایستاد.
نیروهای اورژانس ۱۱۵ شهرضا وارد شدند.
به آنها توضیح دادم چه اتفاقی افتاده و گفتم:
«لطفاً گیره و پوار برای تمیز کردن دهان نوزاد بیارید»
پس از انجام اقدامات لازم، بند ناف را با قیچی قطع و کلمپ کردم.
نوزاد را در پارچهای تمیز پیچیدم.
مادر را روی برانکارد گذاشتند.
و نوزاد را در آغوش مادربزرگش قرار دادیم.
چند لحظه همانجا ایستادم و نگاهشان کردم.
چند دقیقه قبل، زنی در یک کوپه قطار، میان درد و نگرانی دنبال کمک میگشت.
حالا کودکش را در آغوش داشت.
و من فقط نگاه میکردم.
گاهی یک پرستار در پایان یک شیفت، با یک بیمار، یک لبخند یا یک دعای خیر از بیمارستان بیرون میآید.
اما آن شب، من با یک گریه کوچک از قطار پیاده شدم.
قطار دوباره آماده حرکت شد.
لحظهای برگشتم و به کوپه هفت نگاه کردم.
همان صندلیها بودند.
همان راهرو.
همان پنجره.
همان ریلهایی که قطار را به مقصد میرساندند.
فقط یک چیز دیگر مثل قبل نبود.
آن شب، قطار شیراز ـ تهران یک مسافر بیشتر داشت.
مسافری کوچک که اولین گریه زندگیاش را نه در اتاق زایمان، بلکه در دل یک قطار و در میانه راه شنید.
و من هرچه سالها از آن شب بگذرد، فکر میکنم یکی از زیباترین بخشهای پرستاری همین است؛
اینکه گاهی درست در جایی که هیچکس انتظارش را ندارد، دستهای یک پرستار میتواند فاصله میان ترس و امید باشد.
میان اضطراب و آرامش.
میان یک حادثه و یک تولد.
آن شب، من فقط وظیفهام را انجام دادم.
اما بعضی وظیفهها را آدم تا آخر عمر با خودش حمل میکند.
مثل صدای اولین گریه کودکی که در کوپه هفت به دنیا آمد.
نظر دهید