سرمایه گذاری برای تولید
دانشگاه علوم پزشکی شیراز
سرمایه گذاری برای تولید
  • 1405/06/01
  • - تعداد بازدید: 229
  • زمان مطالعه : 7 دقیقه
به مناسبت روز پزشک/ گفت و گو با دکتر «کیوان نوروزی» متخصص داخلی و رئیس بیمارستان امام جعفر صادق(ع) شهرستان پاسارگاد؛

هر بیمار را مثل عزیز خودم می‌بینم؛ روایت یک پزشک از شب‌های طبابت و روزهای امید

گاهی پشت یک روپوش سفید، قصه‌ای از سال‌ها درس خواندن، شب‌بیداری، خستگی، دوری از خانواده و ایستادن کنار آدم‌هایی پنهان است که در سخت‌ترین لحظه زندگی‌شان، امیدشان را به دستان یک پزشک می‌سپارند.

به مناسبت روز پزشک به سراغ دکتر «کیوان نوروزی»، متخصص داخلی و رئیس بیمارستان امام جعفر صادق(ع) شهرستان پاسارگاد رفتیم تا بشنویم روایتی از شب‌های طبابت و روزهای امید یک پزشک...

او متولد سال ۱۳۶۸ در شیراز است و پس از گذراندن دوره متوسطه در مدرسه نمونه دولتی توحید شیراز، در سال ۱۳۸۷ وارد رشته پزشکی شد و در سال ۱۳۹۴ پزشکی عمومی را از دانشگاه علوم پزشکی آزاد تهران دریافت کرد.

چهار سال بعد، مسیر تخصص را در رشته داخلی دانشگاه علوم پزشکی شیراز ادامه داد و در سال ۱۴۰۱ به عنوان متخصص داخلی فارغ‌التحصیل شد.

برای او پزشکی، تنها مسیری از یک کلاس درس به بیمارستان و از یک مدرک به عنوان تخصص نبوده است؛ پزشکی برای او، قصه آدم‌هاست؛ قصه رنج، امید، اضطراب، انتظار و لحظه‌ای که یک بیمار دوباره چشم باز می‌کند و به زندگی سلام دوباره می کند....

پزشک بودن از نگاه او یعنی، متعهد شدن به اینکه در تلاقی علم و انسانیت، در شکننده‌ترین لحظات زندگی دیگران، با مسوولیت‌پذیری و همدلی، به جای قضاوت، التیام بخشیدن و با هر تصمیم، امید و کیفیت زندگی یک انسان را بهبود بخشیدن.

از سال‌هایی که گذشت؛ از پدرم تا قصه بیماران

سخت‌ترین لحظه دوران پزشکی من مربوط به سال آخر دوران تخصصم بود؛ زمانی که پدرم به دلیل بیماری‌های داخلی در بیمارستان بستری بود.

آن روزها، برای نخستین بار خودم را نه فقط در جایگاه پزشک، بلکه در جایگاه فرزند یک بیمار دیدم. پدرم روی تخت بیمارستان بود و من در کنار استادانم تلاش می‌کردم در روند درمان او نقش داشته باشم.

اضطراب، انتظار و نگرانی آن روزها را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. آن تجربه به من یاد داد بیماری فقط یک تشخیص روی کاغذ نیست؛ پشت هر تخت بیمارستان، یک انسان و پشت هر انسان، یک خانواده ایستاده است.

از آن دوران به بعد، همیشه سعی کردم «هر بیمارم را مثل عزیز خودم ببینم».

برای هر بیمار، هر کاری که از دستم برمی‌آید انجام می‌دهم؛ چون می‌دانم خانواده‌ای چشم‌انتظار خوب شدن اوست.

به‌خصوص بیماران سالمند را همیشه امید یک خانواده بزرگ و یک خاندان می‌بینم. خودم را جای همراه بیمار می‌گذارم و در درمان هر بیمار، تصمیمی را می‌گیرم که اگر او عزیز خودم بود، همان تصمیم را می‌گرفتم.

یکی از بیمارانی که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم، یک بیمار سالمند در بیمارستان سعادت‌شهر بود.

حال عمومی بسیار بدی داشت و از یک مرکز درمانی دیگر به بیمارستان ما ارجاع شده بود.

به دلیل وخامت شرایط، در بیمارستان مبدأ تقریباً از بیمار قطع امید کرده بودند.

ما درمان را شروع کردیم و خدا را شکر، بعد از چند روز، بیمار با حال عمومی خوب از بیمارستان مرخص شد.

برای من، دیدن بیماری که روز اول با آن وضعیت وارد بیمارستان شده و چند روز بعد با پای خودش به خانه برمی‌گردد، یکی از شیرین‌ترین لحظه‌های پزشکی است.

اما قصه این بیمار برای من همان‌جا تمام نشد.

فرزند این بیمار شاعر هستند و هر بار که همراه پدر و مادرشان برای مراجعه به درمانگاه می‌آیند، با شعرهایی که می‌سرایند، محبتشان را به من و همکارانم نشان می‌دهند.

یکی از همین شعرها این است:

بنام آنکه درد را با دوا داد به دست دکتران، ما را شفا داد پرستار ، دکتران خوب و عزیزند برای شهر و کشور بی‌نظیرند.

شاید برای خیلی‌ها چند خط شعر باشد، اما برای من، پشت هر کلمه‌اش خاطره یک بیمار و خانواده‌ای است که روزی با نگرانی وارد بیمارستان شدند و با امید از آنجا بیرون رفتند.

اینها چیزهایی است که خستگی را از تن آدم بیرون می‌کند.

پزشک بودن شاید خیلی چیزها را از ما بگیرد؛ وقت گذراندن با خانواده، استراحت، تعطیلات، جشن‌ها و حتی لحظاتی که دیگران در کنار عزیزانشان هستند.

اما در مقابل، حس بازگرداندن امید به زندگی را به انسان می‌دهد.

گاهی شاید تولد فرزند خودت را نبینی، اما تولد دوباره امید را در یک خانواده می‌بینی.

من متأهل هستم و دو فرزند دارم. فرزند دومم چند روز قبل به دنیا آمده است.

شاید عجیب باشد، اما حتی در یکی از مهم‌ترین لحظات زندگی خودم، یعنی تولد فرزندم، در کنار خانواده نبودم و در بیمارستان کشیک بودم.

در بسیاری از لحظات مهم بزرگ شدن فرزند اولم هم حضور نداشتم.

اگر صبوری و ازخودگذشتگی همسرم نبود، نمی‌توانستم این مسیر را ادامه بدهم. زمانی که من خارج از شیراز و در بیمارستان مشغول طبابت بودم، او به تنهایی بخش بزرگی از مسیر بزرگ شدن فرزند اولمان را به دوش کشید.

این دوری از خانواده شاید یکی از سخت‌ترین قسمت‌های پزشکی باشد.

اینکه وقتی خانواده‌ها دور هم جمع می‌شوند، تو در بیمارستان باشی؛ وقتی کودکی متولد می‌شود، تو کنار تخت بیماری باشی؛ وقتی جشن و عیدی است، تو شیفت باشی.

اما بعد، یک بیمار را می‌بینی که حالش خوب شده است.

یک پدر به خانه برمی‌گردد.

یک مادر دوباره فرزندانش را در آغوش می‌گیرد.

یک خانواده دوباره کنار هم جمع می شوند.

و همراه بیمار می‌آید و با چشم‌های پر از اشک ذوق از تو تشکر می‌کند.

آن لحظه احساس می‌کنی تمام آن شب‌بیداری‌ها، خستگی‌ها و نبودن‌ها بی‌دلیل نبوده است.

شاید خیلی از رنج‌ها و استرس‌هایی که پزشک در دوران طبابت تحمل می‌کند، دیده نمی‌شود؛ مخصوصاً شب‌هایی که در سکوت بیمارستان، تنها بر بالین بیمار ایستاده‌ای و می‌دانی تصمیمی که می‌گیری، می‌تواند مسیر زندگی یک انسان و یک خانواده را تغییر دهد.

اما بزرگ‌ترین و باارزش‌ترین احساسی که در زندگی تجربه می‌کنم، دیدن سلامتی و بهبود بیمارانم است.

یکی از بهترین خاطرات دوران طبابت من مربوط به حدود دو ماه قبل است؛ یک بیمار ۲۱ ساله مبتلا به دیابت نوع یک که با قند خون بسیار بالا و تشخیص کتواسیدوز دیابتی در بخش بستری شد.

حال بیمار بسیار بد بود. حتی به مدت ۲۴ ساعت اینتوبه و در کما بود.

پنج روز، روزهای سختی برای بیمار و خانواده‌اش بود؛ اما خدا را شکر بعد از پنج روز، بیمار با حال عمومی خوب از بیمارستان مرخص شد.

حدود یک ماه بعد، همان بیمار دوباره به من مراجعه کرد؛ این بار همراه همسرش.

اما چه تفاوتی میان آن دو تصویر وجود داشت.

یک ماه قبل، خانواده‌اش نگران جان او بودند و حالا او کنار همسرش آمده بود تا همسرش به دلیل کم‌کاری تیروئید ناشی از بارداری تحت درمان قرار بگیرد.

دیدن آن جوان در کنار همسرش، در حالی که زندگی دوباره برایشان جریان پیدا کرده بود، برای من حس رضایت و خوشحالی بسیار عجیبی داشت.

همسر این بیمار همچنان تحت نظر من است و من هر بار که آنها را می‌بینم، با خودم فکر می‌کنم شاید یکی از زیباترین قسمت‌های پزشکی همین باشد؛ اینکه یک روز برای نجات جان یک انسان تلاش کنی و مدتی بعد، همان انسان را در حال ساختن آینده زندگی‌اش ببینی.

اگر دوباره به سال ۱۳۸۷ برگردم، باز هم پزشکی را انتخاب می‌کنم.

و اگر دوباره به سال ۱۳۹۷ برگردم، باز هم تخصص داخلی را انتخاب می‌کنم.

چون با تمام سختی‌هایش، پزشکی به من لحظه‌هایی داده که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم؛ لحظه‌ای که بیماری چشم باز می‌کند، لحظه‌ای که خانواده‌ای نفس راحت می‌کشند، لحظه‌ای که یک پدر یا مادر دوباره به خانه برمی‌گردد و حتی لحظه‌ای که فرزند بیمار با دست‌خط خودش چند خط شعر می‌نویسد و از پزشک و پرستار تشکر می‌کند.

پزشک بودن یعنی همین؛

گاهی از عزیزانت دور بمانی تا عزیزِ خانواده‌ای دیگر را به آنها برگردانی؛ گاهی تولد فرزند خودت را از دست بدهی، اما تولد دوباره امید را در یک خانواده ببینی؛ و گاهی تمام پاداش سال‌ها طبابتت، چند خط شعر باشد ...

و من، اگر دوباره فرصت انتخاب داشته باشم، باز هم همین مسیر را انتخاب می‌کنم؛ چون برای من، هر بیمار فقط یک بیمار نیست؛ عزیزِ یک خانواده است.

روایتی از دکتر «کیوان نوروزی» متخصص داخلی و رئیس بیمارستان امام جعفر صادق(ع) شهرستان پاسارگاد فارس

  • گروه خبری : اخبار وب دا,آخرین اخبار
  • کد خبری : 159237
مژگان رنجبر
خبرنگار

مژگان رنجبر

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب