سرمایه گذاری برای تولید
دانشگاه علوم پزشکی شیراز
سرمایه گذاری برای تولید
  • 1405/02/15
  • - تعداد بازدید: 791
  • زمان مطالعه : 7 دقیقه
به مناسبت روز جهانی ماما یادی کنیم از شهید «شیما غالبی» ماما بیمارستان مادر و کودک شوشتری شیراز؛

 داستان غالبیِ مهربان

به مناسبت روز جهانی ماما یادی کنیم از شهید «شیما غالبی» ماما بیمارستان مادر و کودک شوشتری شیراز.

 

به روایت نجمه‌السادات زارع مویدی همکار شهید شیما غالبی:

نامش، شیما غالبی بود؛ اما در راهروهای بیمارستان مادر و کودک شوشتری، همه به او می‌گفتند «غالبیِ مهربان».

 هرکس می‌خواست اسمش را بگوید ، می‌گفت همان خانم مهربونه… همان که وقتی می‌خندد.

 میان صدای تپ تپ دستگاه‌ها و رفت‌وآمد در راهروی بیمارستان، هر وقت دستش چند لحظه آزاد می‌شد، کتاب «مناجات با خدا» را برمی‌داشت؛ آهسته می‌خواند و زیر لب ذکر می‌گفت که آدم دلش می‌خواست کنارش بنشیند و گوش بسپارد.

آن روز در ایستگاه پرستاری، من

کنارش نشسته بودم.

 همراهِ بیماری پنج‌بار پشتِ هم سراغش آمد.

 هر بار با همان لبخند بلند می شد و می گفت: «جانم، عزیز دل، بفرمایید»

  با خنده به او گفتم: «شیما، چطور این‌قدر صبوری؟ این بیمار نمیزاره یکم بشینی!»

 لبخند زد و گفت: «آبجی، عیب نداره… کارِ بیمار باید راه بیفته.»

 و همان روز، دو ساعت دیرتر به خانه رفت، گزارش های پرونده اش مانده بود.

از این روزها زیاد داشت.

 روزهایی که با مهربانی‌اش آفتاب می‌شد.

 

با بیمار و همراه، همیشه «با احترام» سخن می‌گفت.

 

 اگر کسی ده‌بار هم سوال می پرسید، خسته نمی‌شد.

 

 گاهی من به شوخی می‌گفتم: «شیما، خیلی خودتو تحویل می‌گیریا! چرا روی وسایلت نوشتی «غالبی مهربان ؟»

 

لبخند زدو گفت: «مگه مهربان نیستم؟ اینو می‌نویسم که یادم نره… که مهربان بودن باید در دلم نهادینه بشه»

 

و واقعاً هم  مهربان بود.

 

حتی وقتی بدی می‌دید، می‌بخشید.

 

یک‌بار به او گفتم: «من سخت می‌تونم بدی رو فراموش کنم؛ تو چطور این‌قدر گذشت داری؟»

 

 جواب داد: «آبجی‌جون، به هدف فکر کن. این دنیا ارزش نداره؛ هدف ما چیز دیگه‌س. وقتی حقیقت زندگی رو بدونی، زود می‌بخشی؛ آرامش میاد تو وجودت»

 

 و شیما آرام بود… آرامِ آرام. اما وقتی رفت، طوفان به پا شد.

 

روزهای سخت جنگ که خبرها مثل تیغ روی اعصاب راه می‌رفت....

 

 به او گفتم: «شیما، من خیلی استرس دارم. مدام خبر می‌بینم و به بچه‌ها هم استرس می‌دم»

 

 لبخند زد: «آبجی، نکن. خبر کمتر ببین؛ با بچه‌هات بازی کن. فقط ذکر خدا بگو و شکرگزاری کن. هرچی قسمت‌مونه پیش میاد.»

 

 انگار در دلِ ترس، دریچه‌ای از اطمینان باز می‌کرد.

 

مادر بود و اهل مطالعه.

 برای پسرش کتاب‌های تربیت فرزند می‌خواند.

 می‌خواست نوزاد را از شیر بگیرد، می‌گفت: «باید کتاب بخونم تا یاد بگیرم جوری از شیر بگیرمش که آسیب نبینه.»

 اما زندگی همیشه مطابق دل نمی‌چرخد…

 و پسرش سخت و بد از شیر گرفته شد.

 همان روزها که رنج مادر بودن را با لبخند می‌پوشاند، سرِ کارش هم مراقب همه چیز بود.

 یک روز به بیمار قول داده بود نام دارویی را بگوید؛ فراموشش شده بود و شیفتش تمام.

 

 از خانه تماس گرفت: «آبجی، من فراموش کردم. تا بیمار مرخص نشده، اسم دارو رو بهش بده… من قول دادم.»

این‌طور بود؛ قول که می‌داد، جان می‌گذاشت.

هر بار شیفتش تمام می‌شد و من بر بالین بیماران می‌رفتم، می‌گفتم: «پرستار قبلی‌تون کی بوده؟»

 

 می‌گفتند: «اسمش یادمون نیست… همون خانم مهربونه!»

 و ما همه می‌فهمیدیم از چه کسی حرف می‌زنند.

 

آن روز که حالا در خاطرم مثل تصویری قاب شده کنارش نشستم و از خستگی‌ها گفتم.

گفت: «آبجی، ما امانت‌داریم؛ آدم‌های نیمه‌شب و نیمه‌جان، بچه‌هایی که تازه چشم به دنیا گشوده اند. اگر بهشون گرمی ندیم، دنیا براشون سرد می‌شه.»

 بعد رفت اتاق کناری، صدای گریه نوزادی آمد و بعد صدای او که نرم می‌گفت: «سلام قشنگم… خوش اومدی.»

 

شیما شبیه هیچ‌کس نبود؛ روحی سبک داشت که ما و همکاران لرزش لطیفش را حس می‌کردیم.

 

 وقتی می‌گذشت، انگار نسیمی می‌وزید. وقتی می‌خندید، انگار آسمان نزدیک می‌شد.

و حالا که رفته....

شهیدِ راهِ انسانیت...

 سکوتی مانده که هر گوشه‌اش با «غالبی مهربان» پر می‌شود.

 

آخرین خداحافظی / به نقل از امیر یگانه‌ همسر شهید شیما غالبی

 

بیست‌وپنجم اسفند ۱۴۰۴… 

آخرین نفس‌های مشترکمان بود.

آخرین روزی که «ما» بودیم.

 

قصه‌ی ما از جایی شروع شد که فکرش را هم نمی‌کردم 

قلبم دوباره بتپد.

تا سی‌وهشت‌سالگی، 

تنهاترین مرد دنیا بودم.

هر کس می‌گفت: «امیر، سنت بالا رفته، ازدواج کن!» 

من فقط لبخند تلخی می‌زدم و راه فراری می‌جستم.

چون نمی‌دانستم عشق واقعی چگونه است.

 

تا اینکه شیما آمد.

 

مثل نسیمی بهاری، 

آمد و تمام وجودم را عطرآگین کرد.

همسری مهربان، 

فداکار، 

و عشقی چنان زلال که 

تمام تارهای وجودم را به هم بافت.

نه سال زندگی… 

هر روزش، 

یک خاطره‌ی شیرین، 

یک لبخند، 

یک هم‌نفسی عمیق

ثمره این عشق، 

دو فرشته‌ی کوچک بود

دخترمان، 

شش‌سال‌وهفت‌ماهه، 

و پسرمان، 

یک‌سال‌ونه‌ماهه

تمام دنیای من.

 

شیما… 

زادگان اردیبهشت بود.

پنجم اردیبهشت ۱۳۶۱

اما نه فقط تاریخ تولدش، 

تمام روحش، 

بهاری بود. 

دختری از دیار شاعران بزرگ ایران؛ 

از سهراب و حافظ و سعدی، 

تا مولانا و عطار

دختری که خانه‌اش را 

با عطر شعر و مهربانی پر کرده بود.

 

همیشه مرا «امیر آقا» صدا می‌زد. 

حتی یک‌بار هم صدایش آزاردهنده نبود.

کلامش، 

آیینه‌ی پاکی روحش بود.

 

آن روز آخر… 

آخرین لمس دستانش، 

آخرین شانه کردن موهای دخترمان.

همراه با هم به سمت سرویس رفتیم.

آخرین لبخندش را دیدم.

آخرین «خداحافظ» را شنیدم.

و نمی‌دانستم… 

این خداحافظی، 

آخرین خداحافظیِ تمام عمرم بود.

 

کنار داروخانه، 

فقط چهل متر دورتر… 

ماشین را پارک کردم.

دوازده دقیقه بعد… 

زمین لرزید. 

انفجاری  مهیبی رخ داد.

 

تلفن‌ها یکی پس از دیگری...

مادرم بود:

«امیر، خوبی؟ چه‌کار کردی؟»

 

گفتم: «خوبم مامان… دارم میام خونه» 

چه دروغ بزرگی… 

در حالی که قلبم در همان مسیر، 

در همان انفجار، 

تکه تکه شده بود.

 

«خدای من… شیما کجاست؟»

 

به خانه برگشتم..

تلفن بیمارستان… 

صدایی که انگار 

همه دنیایم را فرو ریخت

«آقای یگانه؟ شیما امروز شیفت بود، 

ولی نیومده بیمارستان.»

 

انگار پشت این کلمات، 

تمام حقیقت تلخ پنهان بود.

چه کسی جرئت داشت بگوید: 

«شیما… دیگر نیست.»

 

نمی‌توانستم باور کنم. 

مگر می‌شد؟ 

اما… شد.

 

آن روزهای سخت جنگ 12 روزه 

شیما دستم را گرفت و گفت: 

«امیرآقا، اگه اتفاقی افتاد، 

قول بده مراقب بچه‌ها باشی.»

 

دلم شکست.

گفتم: «شیما، با روح و روان من بازی نکن

این حرف‌ها چیه؟»

 

اما او نگاهی عمیق داشت. 

گفت:

«امیر آقا، دو تا حرف مهم دارم؛ 

اول، بچه‌ها رو جوری بزرگ کن که 

هم سالم باشن، هم صالح.

دوم، منو کنار پدرم خاک کن»

 

به اولین وعده‌ام وفا کردم.

آرام گرفت… 

کنار پدرش.

و من… 

امیدوارم خدا قدرتی بده 

تا بتوانم میراث شیما را به خوبی بزرگ کنم...

 

او عاشق بود… 

عاشق کتاب، 

عاشق دانستن..

از عرفان و دین 

تا پیچیدگی‌های مادر شدن.

می‌گفت

«بهترین تفریح من، 

ورق زدن کتاب‌هاست.»

 

و حالا… 

من مانده‌ام 

با خاطره‌ی 

لبخندهایش، 

نگاه‌هایش، 

و آخرین خداحافظی‌اش… 

که تا ابد در گوش جانم طنین‌انداز است.

«یادش بخیر ساقی سیمین‌عذار من»

 

شهید شیما غالبی 25 اسفند1404 در مسیر بیمارستان مادر و کودک شوشتری برای رفتن به شیفت بیمارستان، بر اثر ترکش انفجار موشک آمریکائی صهیونیستی به شهادت رسید.

 

پایان خبر

 

 

 

  • گروه خبری : اخبار مدیریت روابط عمومی دانشگاه,اخبار وب دا,آخرین اخبار
  • کد خبری : 150608
مژگان رنجبر
خبرنگار

مژگان رنجبر

تصاویر

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب