سرمایه گذاری برای تولید
دانشگاه علوم پزشکی شیراز
سرمایه گذاری برای تولید
  • 1405/06/30
  • - تعداد بازدید: 25
  • زمان مطالعه : 3 دقیقه
همراه با شهدا؛

با شهید «محمود عابری» بیشتر آشنا شویم

در طی بیش از سه سال گذشته در روزهای دوشنبه، با شهدای مجموعه سلامت فارس در طول سال های دفاع مقدس که در کنار خدمات پشتیبانی در جبهه های حق علیه باطل و خدمت به رزمندگان غیور میهن در بهداری ها و بیمارستان های صحرایی، شهدای گرانقدری را به این انقلاب تقدیم کرده اند، آشنا شدیم و این بخش با معرفی شهدای استان فارس ادامه یافت.

همچنین در ادامه با شهدای مدافع سلامت دانشگاه علوم پزشکی شیراز که در روزهای بحران کرونا، با از جان گذشتگی در سنگر سلامت، برای حیات بیماران جنگیدند آشنا شدیم و در ادامه نیز با شهدای مدافع حرم استان که در دفاع از حرم مطهر حضرت زینب(س) در سوریه به شهادت رسیدند و سپس با شهدای استان فارس آشنا شدیم.

این بخش از «همراه با شهدا» به شهید «محمود عابری»، از شهدای هشت سال دفاع مقدس استان فارس اختصاص دارد تا با زندگی و شخصیت این شهید والامقام، بیشتر آشنا شویم.

 

شهید «محمود عابری»

تاریخ و محل تولد: ۶ آبان  ۱۳۴۵ در شهرستان نی‌ریز

تاریخ و محل شهادت:  ۱ خرداد ۱۳۶۵ در خط پدافندی منطقه مهران

شهید «محمود عابری» ششم آبان سال ۱۳۴۵ در شهرستان نی‌ریز دیده به جهان گشود.

 دوره ابتدایی را در مدرسه فرهمندی گذراند و دوره راهنمایی را در مدرسه ولی عصر(عج) با موفقیت پشت سرگذاشت.

در ۱۸ سالگی به خدمت سربازی فراخوانده شد و به تیپ ۵۵ هوابرد ارتش جمهوری اسلامی ایران پیوست. 

وی سرانجام یکم خرداد سال ۱۳۶۵ در خط پدافندی منطقه مهران بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای نی‌ریز به خاک سپرده شد.

 

متن خاطره : شوق پرواز به سوی معبود

خواهر شهید محمود عابری در خاطره ای نقل می‌کند: «محمود پسری خوب و با مرام بود. از روزی که جنگ شروع شد دوست داشت راهی جبهه شود ولی به خاطر سنش از رفتن او ممانعت می‌شد. یاد دارم 16 ساله که بود با اینکه به سن قانونی نرسیده بود، سنش را یک سال بزرگتر کرد تا بتواند عازم جبهه شود.

به خانه آمد و موضوع را به مادرم گفت. مادر به شدت بی‌تابی کرد و گفت: شما هنوز بچه‌ای و به جبهه نرو. محمود سکوت کرد. فردای آن روز با بقیه دوستانش عازم جبهه شد.

برای بار دوم عزم جبهه کرد. شب همه دور هم نشسته بودیم. گفت می‌خواهم فردا برای سربازی به حوزه نظام وظیفه مراجعه کنم. یکی از برادرهایم مانع شد و رو به مادر گفت: مادر شما اجازه نده چون محمود هنوز سن قانونی ندارد.

مادرم گریه کرد و محمود با ناراحتی از اتاق بیرون رفت. من پشت سرش رفتم. گفتم چرا ناراحتی شدی؟ دیدیم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: من تصمیم خودم را گرفتم اگر به سربازی نروم حتما عازم جبهه می‌شوم.

روز بعد شد. محمود صبح زود از خانه بیرون رفت. نزدیکی‌های شب به خانه آمد. مادر برای کاری به بیرون از خانه رفته بود. دیدم به سمت گله‌دانی رفت از بین علوفه ها ساکی را برداشت و برایم دستی تکان داد و رفت.

مادرم که به خانه برگشت، گفتم: مامان محمود ساکی از داخل گله دانی برداشت و رفت نمی‌دانم داخلش چی بود. خلاصه مادرم منتظر بود که ظهر برای نهار برگرده، اما نیامد، شب هم نیامد.مادرم رفت از دوستانش سوال کرد و رفقایش گفتند که بله با نیروهای بسیج عازم جبهه شده است. پس از آمدنش دفترچه سربازی را پر کرد. پس از گذراندن دوه آموزشی راهی جبهه شد و آن آخرین دیدار ما با محمود بود.»

پایان خبر

  • گروه خبری : آخرین اخبار
  • کد خبری : 160908
کلیدواژه
فاطمه فهندژسعدی
خبرنگار

فاطمه فهندژسعدی

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب