گفت و گو با «خدیجه شهپری» کارشناس ارشد مشاوره مامایی؛
آگاهی و اعتماد؛ کلید تجربه خوشایند زایمان/ نقش ماما، در همراهی مادر در اتاق زایمان
در میان همه لحظههایی که بوی زندگی میدهند، هیچ لحظهای شبیه تولد نیست؛ لحظهای که مادری میان درد و امید ایستاده و چشم به راه آمدن تکهای از جانش است.
به گزارش روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی شیراز و به نقل از، وبدا، گاهی یک ماما فقط یک نیروی درمانی نیست؛ او پناه دل مادر میشود، دستی که اضطراب را آرام میکند و صدایی که در اوج درد، به مادر یادآوری میکند که انتهای این مسیر، در آغوش کشیدن فرزندش است.
«خدیجه شهپری» کارشناس ارشد مشاوره مامایی، از زایمان طبیعی نه فقط به عنوان یک فرایند درمانی، بلکه به عنوان تجربهای سرشار از ایمان، آرامش و حضور خدا یاد میکند.
او باور دارد زایمان طبیعی، اگر با آگاهی، همراهی و اعتماد همراه باشد، میتواند برای مادر به یکی از امنترین و شیرینترین خاطرات زندگیاش تبدیل شود.
این ماما با حسی عمیق از مادرانی میگوید که پیش از زایمان، دلشان پر از ترس و سوال است؛ مادرانی که باید کسی دستشان را بگیرد، با آنها حرف بزند، آرامشان کند و به قلبشان اطمینان بدهد که میتوانند از این مسیر عبور کنند.
به گفته او، مادر در دوران بارداری بیش از هر چیز به آگاهی و آرامش نیاز دارد؛ به شرکت در کلاسهای آمادگی برای زایمان، به شنیدن تجربههای خوب دیگر مادران، به مشاوره و به همراهی کسانی که بتوانند نور امید را در دلش روشن نگه دارند.
شهپری میگوید: یک ماما میتواند نزدیکترین فرد به مادر باشد؛ کسی که در سختترین لحظهها، حس امنیت را به او منتقل کند. گاهی این آرامش با یک جمله شکل میگیرد، گاهی با یاد خدا، با شنیدن آیات قرآن، با موسیقی آرام، با مرور خاطرههای خوب و حتی با تصویرسازی آرام که مادر در ذهنش در آن قدم میزند.
او معتقد است حضور یک همراه دلسوز، چه همسر باشد، چه مادر، چه دوست و چه خود ماما، میتواند درد زایمان را برای مادر قابلتحملتر و دلش را قرصتر کند. در نگاه این ماما، زایمان طبیعی صحنهای است که در آن، مادر بیش از همیشه حضور خدا را حس میکند. لحظهای که میان درد، دعا میکند؛ میان نگرانی، امید را صدا میزند و با تمام وجود، خودش را به خدا میسپارد. او میگوید وقتی مادر به خدا دل میبندد و به ماما و پزشک خود اعتماد میکند، راه برای یک تجربه خوب و ایمن هموارتر میشود.
به گفته او، زایمان طبیعی، فقط یک تولد، برای نوزاد نیست؛ برای مادر هم آغاز دوبارهای است. مادری که پس از زایمان، زودتر بهبود پیدا میکند، خونریزی کمتری دارد، نوزادش را همان لحظه حس میکند، گریهاش را میشنود و او را بیواسطه در آغوش میگیرد.
همان تماس پوست با پوست، همان لحظهای که نوزاد روی سینه مادر قرار میگیرد، یکی از نابترین لحظههای جهان است؛ لحظهای که نوزاد با شنیدن صدای قلب مادر، آرام میشود، انگار از دنیایی ناآشنا دوباره به امنترین پناه ممکن رسیده است.
او یکی از خاطرات ماندگار سالهای کارش را اینگونه روایت میکند: مادری که از شدت نگرانی، بیش از هر چیز نگران جان نوزادش بود و از ترس، توانش را از دست داده بود. آن لحظه به او گفتم: «تنها کسی که الان میتواند بیشترین کمک را به نوزادش بکند، خود تو هستی؛ وقتی نوزاد از رحم جدا میشود، برای اولین بار وارد دنیایی تازه میشود. اما وقتی روی سینه تو قرار میگیرد و صدای قلبت را میشنود، آرام میشود؛ چون آن صدا برایش آشناست.
همین چند جمله کافی بود تا ترس از دل آن مادر کنار برود، به خودش برگردد، آرامتر نفس بکشد و با امید بیشتری زایمان کند.
اولین تجربه مادر شدن/ وقتی نوزادم را روی سینه ام گذاشتم، همه دردها فراموش شد
به روایت سیده فاطمه.ف:
روزهایی که به زایمان نزدیک میشدم، دل نگرانی عجیبی همراهم بود. هم از دردش میترسیدم، هم از اینکه نمیدانستم دقیقاً چه چیزی در انتظارم است. در دلم پر از سوال بود؛ گاهی سردرگم میشدم، گاهی میترسیدم، حتی لحظههایی از شدت اضطراب حس پشیمانی به سراغم میآمد. با خودم فکر میکردم این مسیر چطور پیش میرود؟ آیا میتوانم از پسش بربیایم؟
راستش نه به سزارین حس خوبی داشتم و نه به زایمان طبیعی. هر دو برایم ترسناک بودند. اما با شنیدن تجربه مادرم و بعضی از اطرافیانم، دلم بیشتر به سمت زایمان طبیعی میرفت.
وقتی دردهای زایمان شروع شد، واقعاً لحظههای سختی را گذراندم. در همان حال، گیجی و نگرانی هم رهایم نمیکرد. انگار میان درد و فکر و ترس، معلق مانده بودم.
اما در همان لحظهها، بودنِ مادرم برایم یک دنیا آرامش بود. حضورش، حرفهایش، دلگرمیهایش و فقط اینکه کنارم ایستاده بود، به من قوت قلب میداد. حس میکردم در آن همه اضطراب، یک تکیهگاه محکم دارم.
مهربانی و دلسوزی پرسنل هم چیزی نبود که بتوانم فراموش کنم. در آن شرایطی که آدم خیلی شکننده میشود، یک رفتار خوب میتواند حال دلش را عوض کند. برخورد مهربانانهشان باعث شد احساس کنم تنها نیستم و کسانی هستند که با دل و جان میخواهند کمکم کنند.
همان موقع با خودم فکر کردم اگر از قبل، دید بهتری نسبت به زایمان طبیعی داشتم، شاید اینهمه نگرانی و استرس را با خودم حمل نمیکردم. برای همین اگر بخواهم از تجربهام به مادران دیگر بگویم، حتماً زایمان طبیعی را توصیه میکنم.
اما عجیبترین و شیرینترین بخش ماجرا، لحظهای بود که همه چیز تمام شد و من برای اولین بار فرزندم را دیدم. راستش در آن لحظه، هنوز کمی گیج بودم. دلم میخواست از خوشحالی پر بکشم، اما بیشتر در بهت آن اتفاق مانده بودم.
باورم نمیشد که منمادر شدم. فقط فرزندم را نگاه میکردم، با تعجب، با عشق، با یک حس ناب و وصفنشدنی و در دلم مدام میگفتم: «چقدر این هدیه خدا زیباست..»
و ماندگارترین لحظه زندگیام، وقتی بود که او را روی سینهام گذاشتند. هنوز هم اگر به آن لحظه فکر کنم، قلبم میلرزد.
سنگینی وزن کوچکش روی سینهام، گرمای تنش و صدای گریه هایش، همه چیز را در وجودم زیر و رو کرد. انگار دنیا برای چند ثانیه ایستاده بود و من فقط او را حس میکردم.
در آن لحظه، همه بیقراریها از یادم رفت. فقط یک حس عمیق و شیرین در دلم ماند؛ «حس مادر شدن»
حالا که به آن روز فکر میکنم، میبینم یکی از عمیقترین تجربههای زندگیام بود. تجربهای که اگر با آموزش قبل از زایمان، حمایت عاطفی، رفتار مهربانانه پزشک و ماما و استفاده از روشهای بیدردی همراه شود، میتواند برای یک مادر، به یک خاطره شیرین و ماندگار تبدیل شود.
پایان خبر
نظر دهید